گفت‌وگو با رضا داوری اردکانی به بهانه زادروز او؛ چاپ
پنجشنبه, 15 خرداد 1399 ساعت 12:51

اصحاب ایدئولوژی فلسفه را آلوده به سیاست کردند/نمی‌توانند نقد کنند، ناسزا می‌گویند


خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ رضا داوری اردکانی برج عاج نشین نیست، همواره در متن زندگی کرده، سخن گفته و کتاب نوشته است، حتی اگر اظهار نظرهایش در حوزه‌های مختلف موجب درگیری با حاشیه شود. او همواره کوشیده با کاربست فلسفه از چیستی و چرایی مسایل زمانه‌اش بگوید و به گفته خودش پرهیز دارد از اینکه فلسفه را به ایدئولوژی و سیاست آلوده کند، اما منتقدانش بارها او را با برچسب‌هایی مانند غرب‌ستیز، تجدد ستیز، فیلسوف جمهوری اسلامی و ...نواخته و گاهي نيز از چرخش‌های نظری‌اش اظهار تعجب کرده‌اند، داوری اردکانی اما در مسیری که رفته دچار تردید نشده، از به چالش کشیدن و به چالش کشاندن هم نهراسیده، مسیری را رفته که باید می‌رفته؛ او فلسفه و پرسشگری را انتخاب کرده و مدافع جدی آن است. از همین منظر انتظاری هم نیست اگر که همه مخاطبانش سخنان او را نفهمند. او فیلسوف فرهنگ است؛ رضا داوری اردکانی.

 

استاد اکنون که 87 سال از عمر گرانبهایتان می‌گذرد، می‌توان به جرات شما را یکی از برجسته‌ترین معلمان فلسفه و مدافعان جدی آن در ایران دانست. آثار و فعالیت‌هایتان هم حکایت از همین جدیت دارد. اساسا چرا فلسفه را برای پروژه‌های فکریتان انتخاب کردید و چه قدر فکر می‌کنید در این مسیر به مطلوبتان نزدیک شدید؟

از لطف و احسانتان سپاسگزاری می کنم. این لطف نشانه آنست که آدمی را به اعتبار معرفتش گرامی می ‌دارید و به من هم چون با کتاب سر و کار داشته‌ ام، التفات کرده اید. پرسیده اید که چرا به فلسفه رو کرده ام؟

من به فلسفه رو نکردم. در عنفوان جوانی می ‌خواستم ریاضی بخوانم که نشد. به دانشسرای مقدماتی اصفهان رفتم و معلم شدم اما از ریاضیات منصرف نشده بودم تا اینکه زمانه منصرفم کرد و کم کم فلسفه مرا به خود خواند. آقای موسوی معلم ریاضیمان در دانشسرا که از نامداران فرهنگ اصفهان بود تا سال‌ها هنوز انتظار داشت که من بروم ریاضی بخوانم ولی راه من به فلسفه رسید و از قسمتِ خود راضیم. اهل فلسفه دو گروهند؛ اشخاصی مثل من فلسفه می‌ آموزند و معدودی دیگر که اهل یافت و شهودند آن را می یابند ولی یافتن هم پایان راه نیست و فیلسوف هرگز به مقصد نمی رسد. فلسفه، راه است. راهی که مسافرانش گرچه در منزل‌هایی توقف می کنند به منزل آخر نمی‌ رسند و کسی در این راه به مقصد نمی رسد. فلسفه پشتوانه و مظهر فهم و خرد مردم هر دورانی است.

همواره تاکید داشتید که فلسفه نباید به اغراض سیاسی آلوده شود اما به هر حال طی تاریخ بارها شاهد سیاست زده شدن فلسفه بودیم. این سیاست زدگی چه پیامدهایی را برای مسیری که فلسفه در ایران پیموده داشته است؟

اهل ایدئولوژی فلسفه را به استخدام سیاست درمی ‌آورند. در اینکه سیاست باید متکی به فلسفه یا به طور کلی به تفکر باشد تردید نمی ‌توان کرد اما خلط میان فلسفه و سیاست و بهره‌ برداری از فلسفه برای مقاصد سیاسی حرف دیگری است. این قبیل سوءاستفاده ها نشانه ضعف فلسفه است و از درآمیختن سیاست با فلسفه نه سودی به سیاست می رسد و نه فلسفه قوت می‌ گیرد. تا آنجا که من می‌ توانم دریابم تفسیر فلسفه با سیاست و تلقی آن به عنوان وسیله ای در خدمت قدرت مایه اغتشاش در فهم و سوءتفاهم در باب آزادی و قانون و اخلاق می‌ شود. می ‌توان به سیاست و در سیاست فکر کرد اما درآمیختن فکر با مقاصد و اغراض سیاسی در بهترین صورت کاری تبلیغاتی است.

یکی از ویژگی‌هایی که شما را از سایر اساتید هم نسلتان متمایز می‌کند ابراز نظر مستمر درباره مسائل مبتلا به جامعه ایرانی است. اصولا در این راه هم هراسی نداشتید و همواره خودتان را در معرض نقد دیگران قرار داده‌اید تا جایی که از سوی مخالفان و منتقدانتان به غرب ستیزی، تجدد ستیزی و ... متهم شدید. این روحیه به چالش کشیدن مسایل و متفکران در شما از چه نشات می‌گیرد؟

ما به هر جا بخواهیم برویم باید جایگاه کنونی خود را بشناسیم زیرا راه ما از اینجا شروع می شود. من هم کوشیده‌ ام بدانم که در چه عالمی به سر می ‌بریم و اصول حاکم بر این جهان چیست. ما با تجدد سر و کار داریم. آیا می‌ توانیم در این سر و کار داشتن بدون اینکه بدانیم تجدد چیست، آزادی عمل داشته باشیم؟ اگر من غرب و تجدد و حتی علم را نقد کرده‌ ام به اقتضای وظیفه ام در تعاطی فلسفه بوده است اما چون در کشور ما نقد وجود ندارد و معمولاً نقد با نزاع و جدال و دشمنی اشتباه می‌ شود، اگر کسی هم غرب را نقد کند چون کمتر می‌ دانند که نقد به معنی درک و شناخت است، آن را دشمنی تلقی می‌کنند. بخصوص اگر این نقد متوجه چیزهایی باشد که در ناخودآگاه گروه‌ هایی از مردم جای مقدسات را گرفته است و مقدس شمرده می‌ شود.

کار فلسفه درک ماهیات از طریق نقد است. علم و غرب و تجدد را باید نقد کرد و شناخت اما گاهی نقد هم استوار و دقیق نیست. پس نقد را هم می‌ توان نقد کرد. اما آن را دشمنی انگاشتن، نشانه بیگانگی با فهم و علم و فلسفه است. غرب و تجدد را با غرب سیاسی و کشورهای توسعه یافته و قدرتمند نیز نباید اشتباه کرد. تجدد یک نظام و نظم زندگی و دورانی تاریخی است. با نظام زندگی بشری و دوران تاریخی ستیزه نمی توان کرد. پس من چگونه علم‌ ستیز و غرب ستیز و تجدد ستیز باشم. گرفتاری گروه‌‌هایی از درس خوانده های ما اینست که به جای اینکه علم را به درستی بیاموزند و به کار گیرند و جهان کنونی و غرب و تجدد را بشناسند و امکان‌ های توسعه خود را با این شناخت دریابند به مفاهیم علم و دموکراسی و آزادی دلخوشند و آن را برای یک زندگی خوب کافی می‌ دانند.

اگر کسانی بر اثر اظهارنظرهایم به من تعرّض کرده و گاهی دشنام داده‌ اند، من کاری به آنان نداشته‌ ام بلکه حرف خود را زده ام. آنها می‌ توانستند آن حرف ‌ها را نپسندند و درست ندانند و اگر می‌ توانند نقد کنند اما چون این کار دشوار بود، راه آسان را پیش گرفتند و بد گفتند و همچنان هم ناسزا می‌‌گویند. ناسزا گفتن و هیاهو کردن از عهده همه کس برمی ‌آید.

در گذشته علم اجداد ما با جهان بینی‌شان هماهنگ بود امروزه اما ما کتاب‌هایی می‌خوانیم که از مرزهای دیگری آمده و شاید به ما تعلقی نداشته باشد. بویژه در رشته فلسفه سنت ترجمه قوی است هر چند که بسیاری از همین آثار ترجمه شده هم یا کم خوانده شده یا خوب خوانده نمی‌شود. ارزیابی‌تان درباره ترجمه و تالیف کتاب در حوزه فلسفه چیست و چه قدر این آثار را با مسایل جامعه ایرانی در ارتباط می‌دانید؟

در سال های اخیر ترجمه و انتشار کتاب های فلسفه رونق داشته است و این مایه امیدواری است. ما باید با فلسفه جدید و معاصر آشنا شویم زیرا با جهان کنونی سر و کار داریم. مهم اینست که بتوانیم این فلسفه ها را به درستی دریابیم و بدانیم که چه جایگاهی می‌ توانند در تاریخ ما داشته باشند. تجدد که آمد ریشه پیوند ما با گذشته را سست کرد و ما را در آشوب میان دو جهان قرار داد. اکنون هم از فلسفه قدیم خودمان و هم از فلسفه جدید باید مدد بگیریم که به جهان خودمان نظم و سامان بدهیم. فلسفه ها به صورتی که در کتاب ها آمده است مستقیماً به ما کمکی نمی‌کنند بلکه باید از آنها برای تفکر کمک گرفت. ما با تفکر خودمان می‌‌توانیم به زندگیمان نظم بدهیم.

نگاه فیلسوفان مسلمان به مساله «انسان» یعنی انسانی که گوشت و پوست و خون دارد، چگونه بوده است؟ اینکه می‌گویند اکنون باید به توسعه فلسفه‌های مضاف در ذیل فلسفه اسلامی فکر کرد تا بتوان به مساله تمدن سازی در جهان نوین رسید، تا چه حد از نظر شما می‌تواند درست باشد؟

فیلسوفان ما انسان را عالم صغیر و داننده و شناسنده موجودات و نیوشای سخن حق می‌ دانستند. آدمی با خرد خود می شناسد و عمل می کند و با روح و جان خود، عشق می ‌ورزد. فلسفه گزارش این شناخت و عمل و عشق ورزیدن است. در قدیم فلسفه گرچه به نظری و عملی و هر یک از آنها به شعبه‌ هایی تقسیم می شده است، فلسفه دین و فلسفه علم و فلسفه تکنیک و فلسفه تعلیم و تربیت و فلسفه سیاست و فلسفه فرهنگ و فلسفه تاریخ اگر بوده از کل فلسفه جدا نبوده است. فیلسوفان قدیم در باب تاریخ و تربیت و فرهنگ و سیاست و علم و عمل بحث داشته‌‌اند اما تا دو قرن پیش فلسفه به شعبه‌هایی مثل فلسفه علم و فلسفه تاریخ و ... تقسیم نشده بود. در آثار افلاطون پرسش­‌هایی مثل دین چیست، ادراک چیست، سیاست چیست، تربیت چیست، عدالت چیست و ... مطرح شده است اما همه اینها در ذیل یک فلسفه قرار دارند. در دوران جدید از آن جهت که اموری مثل دین و سیاست و فرهنگ و علم و تکنولوژی و تاریخ به عنوان جلوه‌­های نمایان وجود پدیدار شده­‌اند بحث خاص تفصیلی درباره آنها به نحوی استقلال پیدا کرده است. نه اینکه بر حسب اتفاق چیزی به نظر این یا آن فیلسوف رسیده باشد یا کسی به اقتضای مصلحتی تصمیم گرفته باشد به فلسفه علم یا فلسفه دین و فلسفه تاریخ تأسی کند.

تعبیر فلسفه مضاف هم تعبیر دقیقی نیست زیرا فلسفه به چیزی اضافه نمی شود و اگر مثلاً در فلسفه تاریخ در ظاهر اضافه می بینیم، اضافه اشراقیه است. فلسفه علم ظهور ماهیت و شرایط و امکان­‌های علم است نه اینکه فلسفه به علم اضافه شده باشد و بالاخره فلسفه را به قصد بهره برداری نمی‌ سازند و نمی توان ساخت. فلسفه ما را به طرح کلی جهان متوجه می‌ کند اما طرح مهندسی برای ساختن جهان نیست.

شما در جایی اشاره کرده‌اید که فیلسوفان مسلمان با فلسفه یونانی گفت‌وگو کرده‌اند. آیا این گفت‌وگو در موقعیتی برابر بوده یا اینکه در ذیل فلسفه غرب قرار گرفته است؟

مقصودم از گفتگو و هم سخنی این بوده است که فیلسوفان جهان اسلام گرچه از یونانیان درس‌ ها آموختند اما به صرف آموخته ‌ها اکتفا نکردند بلکه خود صاحب‌نظر بودند و می توانستند با فیلسوفان یونانی بحث‌ ها داشته باشند. از موقعیت برابر یا نابرابر نمی‌ توان چیزی گفت زیرا فلسفه یونان بعد از هزار سال تحمل غربت به نیاکان ما رسیده و جایی در جهان اسلام پیدا کرده بود. فیلسوفان ما متون یونانیان را فهم و تفسیر می­‌کردند و گفتگویشان با متن ها بود.

آخرین کتابی که از شما روانه بازار نشر «درباره علوم انسانی» است که در آن از زوایای مختلف به چالش‌های پیش روی علوم انسانی در ایران پرداختید. اما سوال من در این باره از زاویه تربیت قهرمانان علمی است. چرا ما در علوم انسانی به ویژه در سال‌های گذشته نتوانستیم قهرمانان علمی را تربیت کنیم که ناظر بر جامعه و تاثیرگذار بر آن باشند؟

دانش فرع نیازمندی و داشتن مسأله است. اگر طلب باشد، علم را از چین و هر جای دیگر که باشد می ‌گیرند. اما اگر طلب نباشد، همه علم جهان هم در دسترس باشد سود ندارد و کسی به آن اعتنا نمی ‌کند. ما پرسش و مسأله نداشتیم. چنانکه اکنون هم نداریم یا کم داریم. مسأله که نباشد، طلب هم نیست و علم در حد آموخته ‌ها باقی می‌ ماند و دانشمندان در مرحله آموختن متوقف می‌ شوند و حتی اگر استعداد و شایستگی رسیدن به مراتب والای علم و نظر هم داشته باشند بدون طلب به کجا بروند.

خدا کند موانع تاریخی فعلیت یافتن این همه استعداد که در کشور ما وجود دارد و گاهی درخشش آنها را در جاهایی دیده‌ ایم برطرف شود و شاهد آثار بزرگ علم و نظر و تفکر باشیم.